تبليغاتX
نامه برای فرزندم
احساسات یه پدر برای فرزندش

امروز یکی از دوستام می گفت یه مبایل سونی اریکسون خریده که دوربینش هشت مگا پیکسله . خیلی خوشم اومد تازه میخواست یه فلش مموری 120 گیگ بخره . از این دومیه خیلی متعجب شدم . 120 گیگا بایت ؟ می دونی یعنی چی ؟

مطمئنم داری با لبخند این نوشته ها رو می خونی . نمی دونم 8 مگا پیکسل برا دوربین مبایل و 120 گیگا بایت حافظه برا فلاش مموری در زمان شما چه مفهومی داره ولی مطمئنم کاملا پیش پا افتاده و ساده است . خدا می دونه تو زمانی که تو ماشالله برا خودت مردی شدی دنیا چه وضعی داره . حتما پیشرفت تکنولوژی باور نکردنیه و من الان نتونم حتی تصورشو بکنم .

فکر کنم بدونم چه فکــری می کنی . حتما پیش خودت می گی ,ای کاش بابا بودو اینا رو میدید . شایدم می گی بابا اینا تو چه دوران عقب افتاده ای زندگی می کردن . از دنیا هیچی نفهمیدن و ...

اما بابا بزار یه چیزایی برات تعریف کنم که مطمئنم باورت نمی شه . چیزایی که تو دوران شما تصورشم سخته .

-         یادم میاد وقتی قدیما می رفتیم خونه مادر بزرگمون تو روستا وقتی می خواستیم صبحانه بخوریم تمامه همسایه ها میومدن و همه با هم صبحونه می خوردن . اگه حتی یه نفر غایب بود همه ناراحت می شدن و جویای احوالش می شدن .

-         یادم میاد وقتی کوچیک بودم , موقعی که پدر دوستم فوت کرد , من هم براش کلی گریه کردم .

-         یادم میاد موقعی که کشور ما درگير جنگ بود , خيلی از جوونای ما به جای جوانی کردن به جبهه رفتن و شهيد شدن .

-         ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:41  توسط بابا  | 

دیروز از مسافرت برگشته بودیم. من تمام روزو رانندگی کرده بودم . مامانت هم خیلی خسته بود چون همه مدت رانندگی پیشم نشسته بود و مواظب بود خوابم نبره . خلاصه شب شد . مامانت که خیلی خسته بود زودتر از ما خوابید . تو که در تمامه مدت مسافرت خواب بودی خیلی سرحال تو رختخوابت نشسته بودی و بازی می کردی .

- پسرم نمی خوای بخوابی ؟

- مامان برام لالایی نمی خونه.( یه بهانه اوردی که نخوابی . ای کلک اون موقع پیش خودت فکر می کردی من دستتو نمی خونم . ولی پسرم من می فهمیدم ولی به روی خودم نمی آوردم . دیدی نتونستی گولم بزنی )

- من برات میخونم .

- نه تو زشت میخونی .

- برات قصه میگم. ...

- بابا کاشکی خورشید خانوم اصلا نمی رفت تا هوا تاریک بشه و من همش بازی می کردم ...

پسر گلم برای بیدار بودن به نور روز نیازی نیست . اتفاقا شبا بهتر می تونی بیدار باشی . زمانی از طول روز که به بطالت بگذره در خوابی . پسرم نمی دونم من چند ساله میمیرم ولی متاسفم به خاطره همه زمانهایی که در خواب بودم . لطفا به نوم نگو من چقدر خوابیدم . ( آخه تو از خودی ! )

اگه یه انسان بطور معمول در شبانه روز ۸ ساعت بخوابه یعنی یک سوم روز را خوابیده . حالا اگه بطور متوسط ۶۰ سال عمر کنه یعنی یک سوم عمرش در خواب بوده . ( ۲۰ سال .  وای چقدر وحشتناکه )

خواهش می کنم به نوم نگو ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:42  توسط بابا  | 

 

ديشب خواستم زنگ بزنم خونه خودمون و با پدر و مادرم ( بابابزرگ و مامان بزرگت) حرف بزنم . چون می دونستم اونا دوست دارن و خوشحال میشن باهات صحبت کنن  پس بهت گفتم :

- بابا اگه زنگ بزنم به بابا بزرگ باهاش حرف می زنی ؟

-( در حالی که يکم با اکراه حرف می زدی ) باشه بابا

( آخه به خاطر امرار معاش ما مجبور بودیم صدها کیلومتر ازشون دور باشیم . )

 شب یکم با اونا حرف زدی ولی من اون شب خیلی فکر کردم .

می دونی پسرم من الان از پشت دیوار زمان ازت می پرسم در روز چقدر به من فکر می کنی ؟

البته نظر لطف شماست که اینقدر به یادم هستی . حالا یه سئوال دیگه . به بابا بزرگت چقدر فکر می کنی ؟ ۱۰ دقيقه . نه اشکال نداره اگه فکر هم نمی کنی ناراحت نمی شم . خب مطمئنم به بابای بابابزرگت اصلا فکر نمی کنی و ...

اونا کسانی بودن که برای ما زندگیشونو گذاشتن . همونطوری که تو الان جونتو برا نوه گلم میدی اونا هم جونشونو برا ما می دادن . واقعا خیلی وحشتناکه که فرزند نوه من دیگه اصلا به من فکر نمی کنه . می دونم آدم عاشق این چیزا براش مهم نیست ولی چطور میشه تو خاطره ها موند . چرا بعضیها هیچ وقت فراموش نمی شن ؟ چون اونا جاپاشونو تو تاریخ گذاشتن نه تو قلب آدما.

تو هم سعی کن تو تاریخ جاپا بزاری پسرم .

نه سخت نیست کافیه هدف داشته باشی و سخت در راهه اون هدفت تلاش کنی .

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 12:12  توسط بابا  | 

پسرم اين روزا زیاد نقاشی می کنی . به نظر من نقاشیت نسبت به سنت خیلی خوبه . نمی دونم الان که ماشالله بزرگ شدی و نوشته های باباتو می خونی نقاشیت چطوره .

چند روز پیش وقتی از سر کار برگشته بودم کاغذ  قلمتو آوردی پیشم و شروع کردی به کشیدن . هر چی می خواستی میکشیدی . خرگوش - لاک پشت - سنگ ( سنگه خیلی جالب بود هر چیزی که خرچنگ قورباغه می کشیدی می گفتم این چیه ؟ با یه لبخند موزیانه می گفتی : سنگ . ) یه حوض کشیدی یه ماهی هم گذاشتی توش .

بابا به نظر ساده میاد . پرنده بکشی - لاک پشت- سنگ و ...

ولی پسرم این کشیدنا درس بزرگی به من میده . تو یه بچه سه ساله هر چی دوست داشتی می کشیدی . ماهی رو دوست داشتی میزاشتی تو آب دوست هم نداشتی می کشیدیش تو خشکی تا بمیره .

این یعنی خلقت . بله پسرم هنر به یه بچه ناتوان ریزه میزه قدرت یه خالقو عطا می کنه . وقتی یه نویسنده تو داستانش یه نفرو به سزای عملش می رسونه یا یکیو می کشه یا یه نفرو به عشقش می رسونه یا از اون دورش می کنه در واقع قدرت یه خالقو داره و می تونه خلق کنه و از بین ببره .

بله پسرم هنر تو رو قوی می کنه . کمک می کنه تا بتونی آرزوهاتو عملی کنی

سعی کن هنرمند باشی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:8  توسط بابا  | 

دیروز داشتم تو صندوق صدقات پول می انداختم . مثه همیشه پریدی جلو

- بابا من میخوام بندازم  

- چشم بابا شما بنداز

- بابا چرا ما توی این پول میندازیم ؟

- بابا می خوایم این پول برسه دسته بچه هایی که پول ندارن .

- بابا چرا پول ندارن ؟

- بابا خب نمی دونم . میدونی بابا اونجایی که باباهاشون کار می کنن پول زیاد بهشون نمی دن .

- چرا نمی دن ؟

- چون  چون شاید اونا که پول به اندازه کافی بهشون نمی دن آدمای بدی باشن .

- چرا نمی رن یه جای دیگه . اصلا چرا نمی رن عابر بانک .....

عابر بانکو روزه قبل اسمشو یاد گرفته بودی . بابا اون موقع نمی تونستم بهت بگم ظلم چیه . نمی تونستم از حق خوری و بی عدالتی برات بگم . اون موقع نمی تونستم بگم توانایی آدما با هم فرق میکنه . تازه توی دوره زمونه ما توانایی ملاک اصلی نیست . خیلی عوامل باعث میشه که آدما پیشرف کنن . خیلی از این عوامل در واقع لازم نیست ولی توی زمان ما متاسفانه به غلط اونا ملاک شده مثه پارتی - پول-قدرت -گروهها و ... نمی دونم این کلمات تو زمانه شما چه معنی و مفهومی داره ولی ای کاش این کلمات تو زمان شما جاشو با لیاقت - توانایی - استعداد - تلاش و ... عوض کنه .

ای کاش توزمان شما دروغ و ریا نباشه و همه به هم احترام بزارن

نمی دونم این حرفا چه ربطی به عابر بانک داره ولی بابا اون چیزی که از تو عابر بانک در میاد تو زمانه ما خیلی سرنوشتا رو عوض میکنه ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:17  توسط بابا  | 

امروز سر کار تلفن زنگ زد .  تازه یاد گرفته بودی شمارمو بگیری.

- سلام بابا حالت خوبه پسر گلم ؟

- بله بابا . یه چیزی بگم اون می شی ؟

- اون چيه بابا آره هر چی بگی .

- بابا کاشکی تو خرگوش بودی .

- خب بابا بعد شما چی بودی بعد ؟

- منم یه پرنده بزرگ بودمو تو رو می خوردم .

- بابا کاشکی تو پشه بودی و من قورباغه و من می خوردمت . ...

پسرم شايد اگه سالهای سال بعد اين مطلبو بخونی بگی اين چه حرفيه به بابا زدم. ولی بابا من حاضرم یه مورچه بودم و تو با پاهات لهم میکردی . با کمال لذت حاضر بودم و هستم بابا .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 16:23  توسط بابا  | 

وقتی میرم خونه آرزومه بغلت کنم . هرچی میگم پسرم بیا یکم بابا بغلت کنه ناز میکنی میری پیشه مامانت. آرزومه یه بار سیر ببوسمت ولی فایده نداره . میتونم با یه لپ لپ یا بستنی بخرمت ولی دلم نمی یاد می ترسم مزه رشوه بره زیره زبونت و هرچی بابات از این کارا نکرد تو با اشتیاق انجام بدی . باید سوخت و ساخت . از دور نگاهت میکنم .

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط بابا  |