
ديشب خواستم زنگ بزنم خونه خودمون و با پدر و مادرم ( بابابزرگ و مامان بزرگت) حرف بزنم . چون می دونستم اونا دوست دارن و خوشحال میشن باهات صحبت کنن پس بهت گفتم :
- بابا اگه زنگ بزنم به بابا بزرگ باهاش حرف می زنی ؟
-( در حالی که يکم با اکراه حرف می زدی ) باشه بابا
( آخه به خاطر امرار معاش ما مجبور بودیم صدها کیلومتر ازشون دور باشیم . )
شب یکم با اونا حرف زدی ولی من اون شب خیلی فکر کردم .
می دونی پسرم من الان از پشت دیوار زمان ازت می پرسم در روز چقدر به من فکر می کنی ؟
البته نظر لطف شماست که اینقدر به یادم هستی . حالا یه سئوال دیگه . به بابا بزرگت چقدر فکر می کنی ؟ ۱۰ دقيقه . نه اشکال نداره اگه فکر هم نمی کنی ناراحت نمی شم . خب مطمئنم به بابای بابابزرگت اصلا فکر نمی کنی و ...
اونا کسانی بودن که برای ما زندگیشونو گذاشتن . همونطوری که تو الان جونتو برا نوه گلم میدی اونا هم جونشونو برا ما می دادن . واقعا خیلی وحشتناکه که فرزند نوه من دیگه اصلا به من فکر نمی کنه . می دونم آدم عاشق این چیزا براش مهم نیست ولی چطور میشه تو خاطره ها موند . چرا بعضیها هیچ وقت فراموش نمی شن ؟ چون اونا جاپاشونو تو تاریخ گذاشتن نه تو قلب آدما.
تو هم سعی کن تو تاریخ جاپا بزاری پسرم .
نه سخت نیست کافیه هدف داشته باشی و سخت در راهه اون هدفت تلاش کنی .